مي شنوي اين صداي آشنا رو؟
ميدوني چند وقته ميام اينجا و برات مي نويسم؟
مي بيني چه طور تمام لحظه هام رو از تو پر مي كردم؟
حالا ديگه باور مي كني كه من بيشتر تو رو دوست دارم؟!
راستي امروز يه دوستي ازم پرسيد
فلاني اين آهنگ رو گوش كردي؟!
گفتم آره! مگه ميشه اين آهنگ رو گوش نكرد؟ چه طور مگه؟
گفت هيچي! من امروز براي اولين بار داشتم اين آهنگ رو مي شنيدم
يكدفعه با خودم احساس كردم كه اين شعر چقدر وصف حال شماست!
آه از نهادم بلند شد!
گفتم واي! پس تو هم فهميدي!!!!
آره رفيق، من و محمد بارها و بارها اين آهنگ رو گوش كرديم
باهاش حال كرديم، زندگي كرديم، گريه كرديم!
منم وقتي اولين بار اين آهنگ رو شنيدم احساس كردم فقط و فقط براي ماست!
مي بيني محمدم! مي بيني چه جور شهره شهر شديم؟!
مي بيني، ديگه همه ميدونن كه من و تو چقدر عاشق همديگه ايم!
آره مثل صايران...
هر روز عاشق تر از ديروز!

پي نوشت: امروز آهنگ وبلاگمو عوض كردم، آخه وقتي همه ميگن اين آهنگ مال ماست خب بايد مال باشه ديگه!
اشك در چشمانم حلقه ميزند
ميخواهم از تو بگويم
اما گويي لال شده ام!
اشكهايم با بي تابي سرازير ميشوند
تصوير صورت ماهت
با همان لبخند مهربان و پر از خستگي
باز من را از دنيا جدا ميكند
فقط ميخواهم برايت بميرم
مادر !

آخه من به تو چي بگم كه يه خار كوچولو هم نداري؟!
عزيزترينم محمدم!
فكر نكني اگه يه وقتهايي دير به دير آپ ميكنم
يعني به يادت نيستم!
روي زمين نباشم اگه يه لحظه بتونم از يادت جداشم!
نه نازنين! حرف دلم را نشنيده محكومم نكن!
هرچند ميدانم كه تو از هرگونه بدبيني و كج انديشي رها هستي
اما براي دل خودم ميگويم....
بهترينم بدان
روزها و ساعتها به دنبال كلمات و واژه ها ميگردم
تا اين هيجان و احساسات به غليان در آمده را براي تو ثبت كنم
اما افسوس كه خيلي وقتها دست خالي مي مانم!
با خود ميگويم آه كه اين واژه هاي زميني چقدر سخيف و بي ارزشند
چگونه مي توانند معناي واقعي عشق آسمانيم را بيان كنند؟؟!!!
ناچار صفحه را مي بندم تا فرصتي ديگر دست دهد براي گلچين واژه ها.....
.............................................................................................
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
محمد علی بهمنی

با من
در دستهای تو
آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها
تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟
حميد مصدق
حتی اگر بخاطر ناگفته ها ساز حنجره ات کوک نباشد
حتی اگر در لحظه هایت تلنبار نگرانی باشد
حتی اگر پیچک خاطرات در هزار توی دالان اندیشه ات پیچیده باشد.
اگر از آسمان به پائین بنگری،زمین و هرچه در آنست در فاصله ی دو انگشت میگنجد.
چرا نگرانی برای فردا ؟
آنکه در لحظه لحظه ی زندگی جاریست همه را میداند
و همه چیز چالشی سازنده به سوی فردایی روشن است.
دیگر شب به پایان رسیده. بگذار لبخند بر دغدغه هایت طلوعی دیگر باشد.
بخند و زندگی کن.
شاید تبسم تو پناه لحظه های گریزان یکی دیگر شود
شاید... شاید... شاید...
به آسمان بنگر ٬قطره قطره لبخند حمایت می بارد٬
فاصله ی ما تا خدا فقط به اندازه ی باور یک لبخند است....

قربون اون لبهاي هميشه خندونت كه منو به خدا مي رسونه!
دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم
صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم
تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت میبارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم
از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم
عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم
خلیل ذکاوت
وقتي تو سعي ميكني كه شعرهايم را بادقت بخواني
دست نوشته هايم را چنان با احترام ورق ميزني كه انگار
نسخ خطي چندين هزار ساله اند
با اينكه ميدانم از شعر و شاعري چيزي نميداني
اما چون شعرهاي من اند، دوستشان داري....
تمام دعایم این بود
خدایا سال دیگر نیز
در کنارش باشم.


